بر سر سنگ مزارم بنویس: زیر این سنگ جوانی خفته ست با هزاران ای كاش و دو چندان افسوس كه به هر لحظه عمرش گفته ست بنویس: این جوان بر اثر ضربه ی كاری مرده ست ... نه بنویس: این جوان در عطش دیدن یاری مرده ست ... جلوی روز وفاتم بنویس: روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار روز پژمردن گل فصل بهار روز اعدام جنون بر سر دار روز خوشبختی یار ... راستی شعر یادت نرود روی سنگم بنویس:آی گلهای فراموشی باغ! مرگ از باغچه كوچكمان می گذرد داس به دست و گلی چون لبخند می برد از بر ما

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشت

زندگی زیباست . زشتیهای آن تدبیر ماست .در مسیرش هر چه نازیباست تقصیر ماست

این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد

عاشق هرکس شدماو شد نصیب دیگری ... دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجری ... من سخاوت دیده ام دل را به هرکس می دهم ... شر م دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام