436
گاهی منم مثل خیلیا دوست دارم تو قلب یکی باشم،
دوست دارم دست کسیو که دوست دارم بگیرم،
با هم قدم بزنیم،برم دنبالش بریم بیرون،با هم شام بخوریم...
دوست دارم تکیه گاهش باشم،سنگ صبورش باشم اما،
وقتی یادم میوفته کسیو که دوست دارم،ماله من نیست،
تمام خواسته هام و آرزوهام از بین میره و تبدیل میشه به یه حسرت عمیق ...
دوست دارم دست کسیو که دوست دارم بگیرم،
با هم قدم بزنیم،برم دنبالش بریم بیرون،با هم شام بخوریم...
دوست دارم تکیه گاهش باشم،سنگ صبورش باشم اما،
وقتی یادم میوفته کسیو که دوست دارم،ماله من نیست،
تمام خواسته هام و آرزوهام از بین میره و تبدیل میشه به یه حسرت عمیق ...
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 23:50 توسط هادی نوری
|